به ساخته شدن هویت خود کمک میکند و خود تبدیل به روایتی دیگر میشود.
«انسان در اعمال و رفتارش و در تخیلاتش ماهیتا حیوانی داستان سراست. او نه ماهیتا بلکه در رهگذ از تاریخش سراینده داستانهای میشود که طالب حقیقت هستند. من فقط در صورتی میتوانم به این پرسش که؛ “من چه کاری باید انجام دهم؟” پاسخ بدهم که بتوانم به این پرسش قبلی که” من خود را جز چه داستان و داستانهای می یابم؟” پاسخ دهم. ما با یک یا چند ویژگی انتسابی- نقشهای که برای ایفای آن در نظر گرفته شدهایم- وارد جامعه انسانی میشویم و باید چیستی این نقشها را بشناسیم تا قادر به درک چگونگی واکنش دیگران نسبت به خود باشیم و بدانیم چه واکنشهای مناسبی نسبت به آنها انجام دهیم. کودکان با خواندن داستانهای مختلف پی به جایگاه و شخصیت خود و بزرگسالان میبرند. اینکه کودک چیست و چه نقشی ایفا میکند و بزرگسال کیست و چه وطایف و نقشهای بر عهده دارد. کودکان را از داستانها رها کنید در اعمالشان همچون گفتارشان به لکنت میافتند. بدین ترتیب راهی وجود ندارد که درکی از هنر جامعه از جمله جامعهی خودمان به ما بدهد مگر از طریق گنجینه داستانهایی که منابع نمایشی اولیه آن را تشکیل میدهد».( اینتایرالسدیر،1381:561-562)
«روایت زندگی هر کس جزئی از مجموعهی در هم تنیده روایتهاست. به علاوه همین طلب پاسخ و پاسخ دادن به خودی خود نقش مهمی در تکوین روایتها ایفا میکند. پرسش از اینکه شما چه کردهاید و چرا، و گفتن اینکه من چه کردهام و چرا، و وقوف به تفاوتهای بیان شما دربارهی آنچه من کردهام، و بیان خودم درباره آنچه انجام دادهام و بالعکس، مولفههای بنیادین همه روایتها، حتی سادهترین و عریانترین آنهاست. از این رو بدون پاسخگویی “خود”، این رشتههای رویدادها که سازنده همه روایتها، حتی سادهترین و عریانترین آنها، است رخ نمیدهند. بدون این پاسخگویی روایتها فاقد آن تداوم لازم خواهند بود که هم این روایتها و هم اعمال سازندهشان را معقول میکند.(564) همه تلاشها برای روشن کردن مفهوم هویت شخصی به طور مستقل و جدا از مفاهیم روایی، معقولیت و پاسخگویی محکوم به شکست است.»(اینتایرالسدیر، 1381: 557-558)
هویت هرگز نمیتواند به صورت انتزاعی مورد مطالعه قرار گیرد. و هرگونه کند و کاو در آن باید در پیوند با زمان و فضا باشد. علاوه بر آن مطالعه هویت باید لزوماً استوار بر چیزی باشد که اصطلاحا سند و مدرک و دلیل نامیده میشود. هنگام مطالعه هویت فرایند گزینش، تاکید و در نظر گرفتن دینامیکهای اجتماعی مانند طبقه، نژاد، طبیعت، تربیت، جنسیت و مذهب نیز نقش اساسی دارند. مجموعه این عوامل میتواند شکل یک روایت را به خود بگیرد. بر همین اساس هرکس هنگام پاسخ دادن به پرسشی درباره هویت خود، به نقل یک روایت میپردازد. چرا که هویت او جدا از آنچه زیسته و بر او گذشته است نخواهد بود.
فرد در هنگام روایت بر آنچه بر او گذشته است و اتفاق افتاده و واکنشهای که نشان داده تأکید خواهد کرد. در واقع کسی که هویت خود را باز میگوید داستان زندگی خود را تعریف میکند و برعکس، کسی که داستان زندگی خود را تعریف میکند هویت خود را بازگو میکند یا میسازد.( قره باغی،بیتا :3)
به عنوان مثال در داستان سیمرغ عطار پرندگان برای یافتن پادشاهشان سیمرغ، سفری آغاز میکنند و تنها سی مرغ باقی میمانند و پس از رسیدن به مقصد درمییابند سیمرغ در وجود خود آنهاست. عطار در این داستان به خود شناسی و حقیقت وجود خود اشاره میکند. به نوعی شاید بتوان گفت در این داستان میتوان روایتی که مرغان برای ساختن هویت خود، پشت سر نهادند را دید. روایتی هویتی یا روایتی که از ساختن هویت فرد خبر میدهد.
هر فردی برای بازگو کردن یا یافتن روایت خود به دنبال پازل یا تکه ای یا سرنخی است. این پازل میتواند تصویر، خاطره، متن یا هر چیز دیگری باشد. قرار دادن این پازلها در کنار یکدیگر و تحلیل آنها روایتی از خود به دست میدهد. در واقع هویت به مثابه امری برساخته، در گذر زمان و از رهگذر روایتگری ساخته و پرداخته میشود. از این رو ماهیت سیال هویت بسیار این همانی با روایت دارد. رویکرد روایی در نگاه به هویت بیشتر در صدد آشکار کردن رشتههای پنهان است که میان خاطر و خاطره از یک سو و ساخت هویت خود و دیگری از سوی دیگر تنیده شده و موجب پیوند و اتصال هویت فردی به هویت قومی و جمعی و سپس پیوند آنها به فرایندهای تاریخی گستردهتر است. روایت به مثابه حلقه واحد خاطره و هویت، سیالیتی را که در خاطره موجود است به طور کامل به هویت منتقل میکند.(قره باغی، بیتا:6)
رابطه خاطرات، روایت و هویت این را میرساند که خاطرات به دلیل سیالیت، ظرفیتهای بالقوهی گستردهای از مفاهیم و دلالتهای متفاوتند که در موضعگیریها و وضعیتهای مختلف با روایتهای متفاوت نقل میشوند و معانی متفاوتی را بر میتابانند، سیالیت هویت نیز، به فعل در آمدن ظرفیتهای بالقوه و آشکار ناشدهی هویت را مشروط و موقوف به روایتی میکند که به اقتضای مواضع و وضعیتهای حاکم بر هر عصر و دوره مجال ظهور و بروز مییابد( جمشیدی،1384: 5-7).
عدم قطعیت، ثباتمند نبودن و سیاسیت از ویژگیهای مشترک روایت و هویت محسوب میشود. و بر همین اساس هویت مستعد تغییر و دگرگونی است. زن، هویتی برساخته و شکل داده شده است. هویت زن نیز از تسری ویژگیهای روایت مصون نیست. زن در طول تاریخ در فرهنگ و زمانهای مختلف هویتهای متفاوتی را کسب کرده است. هویتهای فردی که زن کسب میکند میتواند به هویتهای جمعی تبدیل شود و حتی نماد و سمبل فرهنگ
یک کشور را تشکیل دهد و یا حتی به وقوع انقلاب منجر شود.( اتفاقی که در این تحقیق به آن پرداخته شده است).
با بازخوانی متون اولین مجلههای اسلامگرایان و با مرور زمانی و مکانی هویت زن در این تحقیق از سه دهه قبل از انقلاب هویت فردی زن و موجودی منفعل به هویتی جمعی و ملی تبدیل میشود. چینش دگرباره روایتهای تاریخی زن از هویت خویش در کنار یکدیگر ظهور معنای جدیدی را بروز میدهد. معنایی که اصالت آن را در یادآوری و مرور خاطرات و متون جمعی دینی و مذهبی میتوان بازجست. اصالت این معنا روایتها را به طریقی گرد هم میآورد که زن را به تعریف دیگری از چیستی میرساند.
فصل 3- فصل سوم:

ظهور زن فاسد

در گفتمان سنت حضور زن در خانه و فرزندآوری و سلطه مرد بر زن در تمامی عرصهها پذیرفته شده بود. اما در گفتمان مدرن با ورود اندیشههای جدید و پذیرش دموکراسی، آزادی، حقوق برابر و غیره زن نیز وارد عرصه عمومی و به طبع قدرت و سیاست شد. حضور زنان در عرصه عمومی و مخصوصا مناسبات سیاسی که محیطی مردانه برای کسب قدرت قلمداد میشود يك عمل غير معمول و بي سابقه براي زناني بود كه معمولاً انتظار مي رود در قلمرو خانواده باقي بمانند.
در ایران شاهد نقش مدرنیته در انقلاب مشروطه و تغییر مناسبات سیاسی و سعی در پایین آوردن قدرت از آسمان به زمین و تمرکززدایی از قدرت شاه بوسیله تاسیس مجلس بودیم اما با قدرت یافتن رضا شاه سیاست مدرنیزاسیون منهای اندیشه مدرنیته در ایران پیاده شد.
در تمامی این دورها در ایران زنان هیچگاه در مناسبات قدرت نقش اجرایی را نداشتند اما به قول افسانه نجم ابادی در کتاب دختران قوچان، دستان نامرئی زنان در به کرسی نشاندن گفتمان غالب در سیاست نقش اصلی را ایفا میکرد. ولی بعد از به قدرت رسیدن، نردبانی که از زنان ساخته شده بود پایین انداخته میشد و از بالا برایشان دست تکان میدادند؛ چنان که در جریان انقلاب مشروطه زنان سپري انساني براي علمايي كه در زيارتگاهي نزديك تهران متحصن شده بودند، تشكيل دادند با اين وجود هنگامي كه در نهايت جنبش مشروطه به پيروزي رسيد و اولين قانون اساسي ايران تدوين گرديد، مشاركت زنان ناديده گرفته شد و حق راي شان مورد انكار قرار گرفت.( هودفر،1999: 6)
از دلایل عدم حضور زنان در مناسبات اجرایی سیاست، بافت اجتماعی و سیاسی است.به دلیل بافت اجتماعي و سياسي استراتژیهایی که فعالان به منظور ایجاد تغییرات اجتماعی و حقوقی مطلوب برگزیدند مانع حضور زنان به سیاست شد. بافت اجتماعی و سیاسی پدرسالاری موجب شد تا با شروع اولین زمزمههای تمرکزدایی از قدرت با استفاده سیاسی از اسلام از حضور زنان در سیاست و برابری حقوقشان با مردان جلوگیری شود. این اتفاق پس از مشروطه نیز برای زنان زخ داد. و در گفتمانهای مختلف با بازنمایی زنان به عنوان هویتی سیال ، زنان ابزاری برای نشان دادن قدرت سیاسی حاکم قرار گرفتند. این امر حتی در جنبش زنان در ایران نیز مشهود است. در این جنبشها زنان به رغم تلاش برای ارتقای خود با وجود موفقیت در آموزش و حتی بدست آوردن حق رای و دخالت در سیاست باز تحت تاثیر گفتمان مسلط، گاه با زور و گاه با همگرایی به وسیله قدرت حاکم میباشند و فاقد هویتی مستقل هستند.
3-1 تاریخ جنبش سیاسی زنان ایران در دوره پهلوی

در زمان حکومت محمدرضا شاه تمام جنبشها بدون توجه به انگیزه آنها، صرفاً خطری علیه دولت قلمداد میشد. در رابطه با جنبش زنان نیز از سال 1311 هیچ جنبش واقعی برای کسب حقوق زنان وجود نداشت و تجدید حیات محدود گروه زنان از سال1320 با تمرکز تدریجی فعالیتهای آنان در دهه 1330دنبال شد. به نحوی این تمرکز و همگرایی، به وسیله قدرت سیاسی حاکم و به منظور کنترل مستقل فعالیتهای زنان انجام میشد. به دنبال این امر خواستهای مطرح شده از سوی زنان و تغییرات درخواستی در هماهنگی و همسو با مطالبات پذیرفته شده از سوی حاکمیت قرار داشت.
در سالهای 1335تا1345رژیم محمدرضاشاه سیاست همگرایی و سازماندهی فعالیتهای پراکنده زنان را در پیش گرفت. در این دوره از جمله اتفاقات مهم در حوزه فعالیت زنان؛ افزایش تعداد سازمانهای زنان در ایران بود. که شامل سازمانهای خدماتی مثل امور خیریه یا موسسات تخصصی مثل کانون بانوان پزشک بود. برخی از سازمانها نیز به تغییر نام خود و فعالیتهای خود برای آنکه گروههای مجاز و رسمی شناخته شوند اقدام نمودند. مثلا «جمعیت زنان ایران» نام خود را به « سازمان زنان طرفدار اعلامیهی حقوق بشر» تغییر داد. همچنین در سال1335 وزیر کار از چند تن از روسای سازمان زنان خواست تا همایشی بزرگ برای زنان ترتیب دهند. در این گردهمایی تبعیض اجتماعی بین زنان و مردان محکوم گردید و تقاضای قوانین جدید برای زنان بود. این اقدامات از جمله تحولات مهم این دوره بود که با سلسله فعالیتهای هماهنگ و برنامه ریزی شده در طول سه سال؛ نظارت دربار بر فعالیتهای زنان را تضمین میکرد.
در سال 1337، ارگان جدیدی به نام شورای عالی جمعیت زنان ایجاد شد. هر چند با تمرکزگرایی محمدرضا شاه سازمانهای زنان غیر قانونی اعلام نشد ولی آنان برای مجوز و قانونی بودن مجبور به پیوستن به این ارگان جدید بودند. به نوعی شیوه رضا شاه زور و اجبار بود تا زنان فعال وادار به همکاری با دولت باشند . اما شیوه پسرش همگرایی و تمرکزبخشی که متضمن اندکی زور و میزان زیادی تحت فشار قرار دادن بود. از تاثیرات اقدام محمدرضا شاه این بود که زنان طبقات نسبت به همتایان خود د
ر دههی 1300خود که از حاکمیت طرفداری نمیکردند فاقد تخیل، شجاعت و آرمانگرایی برابری طلبانه بودند چنانکه زنان در دههی 1330 منفعلانه تصور ضعیف تر بودن جسمانی زنان را پذیرفته بودند. این نگرش آنها برخواسته از سرسپردگی آنان به حکومت بود که باعث شد توجه آنها به تغییرات قانونی صرف برای زنان شود.( سانارساریان،1384: 122-129)
3-1-1 . حق رای زنان از1338تا1344
برخی پیشامدها و اتفاقات خاص باعث کسب حق رای زنان شد. حق رای زنان از آغاز سال1280چندین بار در گذشته مطرح شده بود. در سال 1338بحث داغی در مورد حق رای زنان در مجلس درگرفت و علماء از تظاهرات برنامه ریزی شده دولت در روز زن جلوگیری کردند. در اوایل دههی1340 دو حزب طرفدار شاه به دلیل اختلاس و انتخابات غیرقانونی به مخالفت با شاه دامن زدند و زمینه به وجود آمدن جبهه ملی شد. شاه مجلس را منحل کرد و طرح 6 ماده ای خود را اعلام و درخواست رفراندوم کرد. حق رای زنان در سال1341، یکی از مواد« طرح6مادهای»

دسته بندی : پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید