نظريه هايي در مورد برتري نوع دستورالعمل بيروني ارائه شده است. بر اساس آنها ارائه دستورالعمل هاي کانون توجه بيروني در مقايسه با دستورالعمل هاي کانون توجه دروني، منجر به اجرا و يادگيري بهتر مي ‌‌‌‌‌‌گردد. دلايل مطرح شده را مي توان از طريق تئوريهايي که در ادامه مطرح مي شوند بيان نمود.
13-3-2 اصل حرکت انديشي جيمز و تئوري کدگذاري مشترک پرينز
اصل حرکت انديشي جيمز (1980)، بين «رويدادهاي نزديک» که پيامد مستقيم عمل هستتند (بازخورد جنبشي که در پي کوبيدن ميخ مي آيد) و «رويدادهاي دور» که به نتايج بيشتر دور عمل برمي گردد (ميخ در ديوار) تفاوت قائل مي شود. او معتقد است توجه به رويدادهاي دور اعمال يا ادراک آنها، به جاي توجه به رويدادهاي نزديک، براي کنترل اعمال موثرتر است (ولف، لوترباخ و توول ، 1999). جيمز اين پديده ها را در اصل معروف حرکت انديشي انسان خلاصه کرد. براساس اين اصل هر نوع بازنمايي حرکتي به نوعي موجب برانگيختگي حرکت واقعي مي شود و تا زماني که با ارائه يک بازنمايي ديگر در ذهن، از انجامش جلوگيري نشود، همچنان با حداکثر درجه آشکار مي گردد.
پرينز و همکارانش (پرينز، 1992 و 1997؛ پرينز، اسچرزلبن، هامل و وگت ،1995) و هامل (1997)، اين عقيده که کارها بوسيله رويدادهاي عمدي بهتر طرح ريزي و کنترل مي شود، را مطرح کرده اند (فرضيه اثر عمل پرينز، 1997). پرينز (1990) توضيح «کدگذاري مشترک» را براي اين پديده ارائه کرد. برخلاف نظريه¬هاي سنتي که سيستم کدگذاري متفاوتي را براي «اطلاعات آوران و وابران» فرض مي کردند (ولفورد، 1968 ؛سندرز ،1980؛ ماسارو ،1990)، پرينز تعادل مشابه رايج، را براي ادراک و عمل مطرح کرده است. بر طبق اين نظريه، ما اعمال را در رويدادهاي دور طرح ريزي مي کنيم و رويدادهاي دور را درک مي کنيم، چرا که کدهاي آوران و وابران تنها در اين سطح مي توانند به طور اشتراکي توليد و حفظ شوند. يعني تنها شکل «رويدادهاي دور» کدگذاري اشتراکي و برنامه ريزي کارآمد اعمال را امکان پذير مي سازد. بنابراين بر طبق نظريه کدگذاري مشترک، زماني که اعمال با توجه به رويدادهايشان برنامه ريزي مي شوند (با «رويدادهاي دور» در اصطلاح جونز)، موثرتر خواهند بود. برتري اجراکنندگان ماهر در مقايسه با مبتديان نيز همين است. اجراکنندگان ماهر بر اثر حرکت تمرکز مي کنند، نه بر خود حرکت. يعني آنها به سيستم حرکتي امکان مي دهند تا «آنچه را بايد، انجام دهد» تا اثر مورد نظر را ايجاد کنند (مقدم 1385).

14-3-2 فرضيه سينگر
در اواسط دهه¬ي 1980 رابرت سينگر بيان کرد که دستورالعمل¬هايي که در طول اجراي مهارت، يادگيرنده را به حرکات بدن¬شان آگاه مي¬کنند ممکن است خيلي مؤثر نباشد. سينگر رويکرد پنج مرحله¬اي خود را به عنوان حد وسطي بين استراتژي¬هاي آگاهانه و غيرآگاهانه ارائه کرد. در گام اول قبل از اجراي مهارت به اجراکننده آموزش داده مي¬شود تا حالت احساسي بهينه را براي اجراي مهارت بدست آورند (مرحله آمادگي). در گام دوم حرکت از لحاظ ذهني تصوير مي¬شود (مرحله تصويرسازي). مرحله سوم شامل تمرکز کردن است که به اجرا کننده پيشنهاد مي¬شود روي نشانه¬هاي مربوط متمرکز شود، تا از ورود همه افکار ديگر جلوگيري شود (مرحله تمرکز). در¬ گام چهارم اجرا کننده بايد حرکات را در حالي که درباره عمل خودش يا نتايج آن هيچ فکري نمي¬کند، اجرا کند (مرحله اجرا). گام آخر شامل ارزيابي نتايج و طراحي تنظيم¬ها براي کوشش¬هاي بعدي است. بنابراين در اين رويکرد از مؤلفه¬هاي حرکت هم استفاده مي¬شود. سينگر پيشنهاد کرد که ممکن است براي بازيکنان مبتدي تمرکز روي نشانه¬ها مفيد باشد. او پيشنهاد کرد که براي مبتدي¬ها هدايت توجه¬شان به جنبه¬هاي مفيد مهارت، ممکن است مفيدتر باشد. همانند تاب مناسب در هنگام ضربه زدن به توپ. فرض مي¬شود اين هدايت توجه به جنبه¬هاي مهم مهارت اجرا کننده را از ويژيگي¬هاي خاص حرکت آگاه مي¬کند، به-طور کلي کسب خودکاري يک فرايند تدريجي است (سينگر،1985).
15-3-2 فرضيه عمل محدود شده
فرضيه عمل محدود شده ولف و همکارانش (2001، 2003، 2007، 2010) نيز توضيحي براي برتري کانون توجه بيروني نسبت به کانون توجه دروني است. بر اساس اين فرضيه تلاش هوشيارانه براي کنترل حرکات ممکن است با فرايندهاي نسبتا خودکار که بطور طبيعي حرکت را کنترل مي کنند، تداخل پيدا کند. در حالي که تمرکز بر اثرات حرکت اجازه مي دهد سيستم حرکتي بطور طبيعي خود سازماندهي شده و توسط فرايندهاي کنترل هوشيارانه محدود و مقيد نشود. در واقع توجه به اثرات حرکت امکان فرايندهاي کنترلي طبيعي تري را فراهم آورده و فرد را از درگيري با فرايند هاي هوشيارانه و ارادي آزاد مي سازد و بدين ترتيب عملکرد او افزايش مي يابد. به عبارتي هنگامي که از افراد خواسته مي شود توجه دروني داشته باشند، به طور آگاهانه سعي در کنترل حرکت خود دارند (و همچنين هنگامي که دستورالعملي در رابطه با کانون توجه به آنها داده نمي شود). در نتيجه آنها سيستم حرکتي خود را تحت فشار قرار مي دهند و سهوا فرايند هاي کنترل خودکار را مختل مي کنند. در مقابل، تمرکز بر اثر حرکت يا اتخاذ کانون توجه بيروني به اعمال خودکار يا آگاهانه امکان کنترل حرکات آنها را داده و منجر به اجرا و يادگيري موثرتري خواهد شد (ولف و همکاران،2001). ولف و لوثویت (2010) بیان کردند که شرایطی مثل دستورالعمل‌های بیرونی سبب فعالیت عصبی و عضلانی به شکل خود فراخوان می شود که این امر باعث به وجود آمدن سکته هایی کوچک در شلیک نرون های عصبی می شود که در پی این امر اثر بخشی کمتر و کارآیی کمتری در حرکات مشاهده می شود.
16-3-2 فرضیه برنشتاین
برنشتاین (1996) از آنچه امروزه به عنوان کانون توجه بیرونی یاد می شود، فقط برای مهارت‌هایی که به خوبی یادگرفته شده اند، حمایت می‌کند. در حرکات تمرین شده و زندگی روزانه، توجه به سمت اثر حس ایجاد شده – نه به خود حرکت- هدایت می شود. بنابراین، در اجرای پیانو، فرد مبتدی ممکن است به انگشتانش توجه کند، اما اجرا کننده ماهر فقط به نت ها و یا ملودی توجه می کند. بعد از اینکه خودکاری مهارت کامل شد و به خارج از بخش‌های هشیاری منتقل شد، پیگیری و توجه به آنها غیر‌مفید و حتی مضر خواهد بود. شخص لازم است به سطح ارتباطی مفصلی – عضلانی اعتماد کند، که اغلب اوقات اعتماد ما جواب خواهد داد. بنابراین، در مراحل پایانی تکامل مهارت، کانون توجه باید روی سطحی متمرکز شود که هشیاری در آن قرار دارد و پاسخگوی موفقیت حرکت در مهم‌ترین جزو و عمده‌ترین بخش آن است. بنابراین، شخص باید بر این نکته مطلوب یعنی حل کردن مشکل حرکتی به دقیق¬ترین و مدبرانه¬¬ترین روش ممکن تمرکز کند. این امر مطلوب منجر به اصلاحات معنادار و اساسی برای کل حرکت خواهد شد. برای مثال، شخصی که دوچرخه سواری را یاد گرفته است باید توجه خود را معطوف جاده پیش روی خود کند، نه اینکه به پاها و دست های خود توجه کند. بازیکن تنیس باید به توپ و لبه بالایی تور و حرکات حریف توجه کند نه اینکه به پاها یا راکت توجه کند، چنین تمرکزی فرد را به توانایی‌های خود هدایت کرده و او را کاملاً تجهیز خواهد کرد (اشمیت و لی 2005).
17-3-2 عدم خودکاري مهارت‌ها
اين فرضيه پيشنهاد مي¬کند کانون توجهي بيروني براي افراد با تجربه نسبت به افراد مبتدي ممکن است مفيدتر باشد، زيرا سطح خودکاري آنها متفاوت است. به اين معني که همان¬طور که سطح مهارت افزايش مي¬يابد نياز به تمرکز بر فرايند گام به گام (که در اجراي مهارت درگير است) کاهش مي¬يابد. زيرا اجزا و مؤلفه¬هاي آن مهارت در حافظه بلند مدت ذخيره مي¬شود (اندرسون، 1982). هنگامي که فرد ماهر دوباره روي اين مؤلفه¬ها (که تحت سطح بالاي خودکاري اجرا مي¬شوند) متمرکز مي¬شود، يک تجزيه در سيستم کنترل اتفاق مي¬افتد که منجر به کاهش عملکرد مي¬شود (اوهارا، 2008). براي افراد مبتدي که در ابتدا بايد الگوي حرکتي را بدست آورند و سپس با خودکاري تکليف را انجام دهند، هدايت توجه به فرايند گام به گام مي¬تواند مفيد باشد. زيرا ايده حرکت (جنتايل، 1972) يا درک الگوي اوليه هماهنگي (نيوول، 1984) از طريق فرايندهاي حل مسأله شامل تمرين شناختي (فيتز و پسنر، 1967) و کلامي (آدامز، 1967) کسب مي¬شود.
18-3-2 فرضيه پردازش آشکار
مکسول و مسترز (2002) بر اساس مفاهيم يادگيري حرکتي آشکار و پنهان خود (مسترز،1992؛ مسترز و مکسول،2004؛ مکسول و ديگران، 2000، 2001، 2003) تفسير ديگري از اثر کانون توجه بيروني پيشنهاد کردند. آنها استدلال کردند که در توجه بيروني اجرا کننده تنها يک منبع از اطلاعات –آنچه که نسبت به اجرا کننده بيروني است- را پردازش مي کند. در حاليکه دستورالعمل کانون دروني ضمن اين که توجه را به اطلاعات دروني معطوف مي کند قطعا اطلاعات برجسته بيروني مثل آنجا که توپ فرود مي آيد، نيز پردازش مي¬شوند. در نتيجه دستورالعمل کانون دروني بار بيشتري را بر منابع توجهي يا حافظه کاري اعمال مي‌کند. فشار يا بار بيشتر بر حافظه کاري در شرايط کانون دروني با اجراي ضعيف تر همراه است (مکسول و ديگران، 2002 و 2003). از اين رو وقتي که کانون دروني اتخاذ مي¬شود نسبت به استفاده از کانون بيروني اجرا بايد ضعيف¬تر شود و زمان واکنش اکتشافي، مطابق با يافته هاي ولف و همکاران (2001) طولاني¬تر شود (پولتون و همکاران، 2006).
19-3-2 فرضیه نقاط کور هاسنر و اهرلنسپیل
از دیدگاه یادگیری حرکتی، فرضیه نقاط کور هانسر و اهرلنسپیل (2006) بیان می کند که هر واحد رفتاری بر سه بخش شرایط اولیه یا وضعیت (S)، پاسخ (R) و اثر حسی (E)، استوار است که به اتفاق واحد سه گانه وضعیت – پاسخ- اثر حسی (SRE-units) را تشکیل می دهند. همانطور که در تئوری مشترک پرینتز نیز اشاره شده است، محرک های ادراک شده و اثرات همراه با آن در دسته بندی ادراکی مشترکی قرار می گیرند؛ بنابراین هر ادراکی بعنوان اثر ادراک شده عمل اولیه پیشین در نظر گرفته می¬شود. از هر عمل آنچه ادراک می¬شود، در حقیقت همان اثرات عمل است و هنگام اجرای آن در زمانی دیگر، توجه تمرکز باید به اثر عمل اولیه باشد که قبلا انجام شده است. اگر فرایند یادگیری اثرات به¬درستی انجام شود، این اثرها می توانند زنجیره ای متوالی تحت عنوان (قطعه) تشکیل دهند. زمانی که این اثرات بطور صحیح به دنبال یگدیکر قرار گیرند و زنجیره ای را تشکیل دهند، اثر نهایی کنترل همه زنجیره را به عهده خواهد گرفت؛ بنابراین هر چه اثر نهایی به درستی اتفاق بیافتد، توجه به اثر اهداف واسط کمتر خواهد بود، اما هرچه کانون توجه از اثر نهایی حرکت منحرف شود، ممکن است به سوی اثرات واسط این زنجیره اثر (قطعه) هدایت شود. این اثرات واسط که حاصل اهداف فرعی اجرا هستند، به عنوان نقاط کور در نظر گرفته می شوند، توجه به این نقاط کور سبب افزایش فعالیت عضلانی و کاهش بهره گیری از خواص تکلیف یا ایجاد تغییرات جبرانی در رسیدن به هدف نهایی خواهد شد. این همان پدیده¬ای است که بر اساس این فرضیه با هدایت کانون توجه درونی اتفاق خواهد افتاد