رمضانی خاطرات یک زندانی 13 ساله

[ad_1]

قبل از آن در ماه رمضان با تمام غرغرهای مادرم بین روزه ها خط می کشیدم. حال و هوای افطار را دوست داشتم. وقتی روزه نمی گرفتم به خوبی می فهمیدم که حس افطار امشب با شب افطاری که روزه بودم زمین تا آسمان فرق می کند. مادرم صبح که دید روزه ام و تمام تلاشم را می کنم بیدارم نکرد.

به گزارش ایسنا، کتاب «ای سولدادینیو دو امام»، خاطرات آزاد 13 سال مهدی طحانیان توسط فاطمه دوستکامی نوشته شده و از طریق انتشارات پیام آزادگان وارد بازار نشر شد. در صفحات 264 تا 271 این کتاب، خاطرات ماه مبارک رمضان و اول ماه رمضان و عید فطر در اسارت توسط این آزاده روایت شده است که خواندن آنها خالی از لطف نیست.

ماه رمضان سال 61 رسیده بود، من هنوز به سن تکلیف نرسیده بودم، اما می خواستم مثل بقیه روزه بگیرم، بچه ها گفتند: «کسی شما را مجبور کرده است؟» روزه ای که بر شما واجب نیست، چرا؟ اذیت میشی؟گوشم مدیون این حرفا نبود.قبل از اون ماه رمضون با همه غرغر مادرم بین روزه ها خط میکشیدم.فضای افطار رو دوست داشتم.وقتی روزه نمیگرفتم خیلی خوب میفهمیدم که حس افطار امشب با شب افطاری که روزه بودم زمین تا آسمان فرق می کند، مادرم سحر که دید روزه ام و تمام تلاشم را می کنم بیدارم نکرد، فکر می کرد اینطوری کوتاه می آیم. و بدون سحر روزه نگرفتم.اما لجبازتر از آن بودم،بدون سحر روزه گرفتم.هرچند تا اذان عمومی بالا و پایین میرفتم و سرم در حال شمارش بود اما باز هم نرفتم و انجام دادم. کار من

مثلاً عراقی‌ها مسلمان بودند و می‌دانستند که ماه رمضان در راه است، اما تغییری در رژیم غذایی ما ایجاد نکردند. از سحر و افطار خبری نبود. شام، ناهار و صبحانه همیشگی خود را خوردیم. صبحانه همان سوپ بود و ناهار همان چند قاشق برنج و آب جوش رنگارنگ بود که نمی شد اسمش را خدا گذاشت. شام عراقی ها هرگز جدی نگرفتند. برای صبحانه و افطار باید غذایمان را در همان آسایشگاه نگه می داشتیم. صبحانه و شام را برای افطار و ناهار را برای سحر نگه داشتیم. در گرمای درختان خرمای جنوب، نگه داشتن خاکستر در آسایشگاه برای ده دوازده ساعت مضحک بود. گرما پدر همه چیز را می گیرد. شب نشده بود، سوپ کف کرده و ترش کرده بود. موقع افطار که می خوردیم بوی ترش زیر بینی می داد اما وقتی بعد از پانزده شانزده ساعت گرسنگی چیزی برای خوردن نداشتیم باید متوجه نمی شدیم که چه بلایی سرمان آمده است! گرما شدید بود. اردوگاه انبار در استان انبار واقع شده است. یکی از جنوبی ترین و کویری ترین استان های عراق که با اردن و عربستان هم مرز است. هوای گرم و خشک استثنایی بود. با گرسنگی روزهای طولانی و پرتنش تیرماه روبرو شدیم، اما تشنگی ما را بدبخت کرد. از صبح تا شب حواسمان به میخ «حبانه» آسایشگاه بود. افطار خوردیم و دو لیوان آب سرد حبانه که سهم ما بود.

رمضانی خاطرات یک زندانی 13 ساله

مهدی طحانیان

نماز شب ماه مبارک رمضان با همه سختی ها ترک نشد. شیرینی آن دعا و اشک آنقدر زیاد بود که سبوم همه چیز را می مالیدیم. با هزار تنش برای مراسم مان نگهبانی دادیم، اما قرار نبود یک شب بی خیال باشیم – بی دلیل… شب های قدر با شور و شوق خوبی گذشت. تا جایی که توانستیم احیا کردیم. شب قشنگی بود. مطمئنیم در و دیوار آسایشگاه و کمپ صدای «بک یا الله» بچه ها و فریادهایشان را تا آخر عمر فراموش نخواهد کرد.

اولین عید فطر اسارت آمد و رفت. خیلی خوشحال بودم که تمام روزه هایم را گرفته بودم. صورت بچه ها متشنج و درخشان بود. وداع با رمضان اسیر سخت تر از همیشه بود. با همه سختی هایی که داشتیم، به روزها و شب های صاف آن عادت کرده بودیم. در آموزش زبان عربی پیشرفت خوبی داشتم. ساختار جمله من خیلی بهتر از قبل بود. در زمینه حفظ قرآن هم راه زیادی را طی کرده بودم. حفظ کردم و ترجمه کردم. حیف که معنی کلمات ابیاتش را نمی دانستم. در ضمن عبارات امام را برای خود ترجمه کردم و برای میر سید خواندم. او با من صبور بود.

انتهای پیام

[ad_2]
Source link

درباره ی admin_asooweb

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.